تبليغاتX
نامرئی
نوشته های نامرئی

سلام ...    امروز می خوام بهترین دوستم رو بهتون معرفی کنم !

دوستی که از وقتی یادمه ، صمیمانه با هم رابطه داشتیم ..

 

اسم این دوست عزیز من هست :  شیطان !



من و شیطان خیلی وقته هم دیگه رو میشناسیم و از دوستی با هم لذت می بریم ..

دوستی مون هم واقعا بی نظیره ..البته از حق نگذریم  دوام این رابطه به خاطر زحمات و دلسوزی های بی دریغ اون بوده !!!

آخه  شیطان خیلی من رو دوست داره و همیشه هوای من رو داشته ..

 مثلا همیشه  به فکر راحتی منه ! و راحت ترین راه رو به من پیشنهاد میکنه .. (مثل پیچوندن درس و کلاس ،  نخوندن نماز و ..)

 ***
خیلی با مرامه این شیطان !!

تا حالا چندین بار باهاش قطع رابطه کردم و از زندگیم بیرون انداختم اش ،، ولی وقتی دو باره به سمت اش رفتم ، بدون هیچ دلخوری  ،بازم  باهام دوست شده !!   و حتی بی وفایی  های من رو به روم نیاورده !!

 ***

شیطان یه دوست واقعیه !!

همیشه توی سخت ترین شرایط زندگیم کنار م بوده ..

مثلا هر دفعه با خانواده یا دوستانم ، دعوا و جر و بحث میکردم و ازشون دور می شدم ، شیطان پیش ام بوده . . .

با صبر و متانت تمام کنارم می مونده تا من توی خلوت ام تنها نباشم  . . 

خلاصه که شیطان ، هیچ چیزی از یه دوست واقعی کم نداره !!

 

اما نمیدونم چرا یه چند وقتیه پیش من نمی آد ؟

طفا اگه جایی نشونه ای ازش دیدین ، من رو با خبر کنید ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 20:27  توسط نامرئی | 

بیایـید از امروز خودمون رو بهتر بشناسیم !
مثل روباه قصه ی ما نباشید .. :

                                                                    ***

روباهی سایه اش را در هنگام طلوع خورشید ، دید و گفت :
   "امروز برای ناهار شتری را خواهم خورد ! "
و تمام صبح را برای پیدا کردن شتر به سر برد ،
اما در هنگام ظهر که دوباره به سایه اش نگاه کرد گفت :
"نه ... موشی را خواهم خورد "
(اشاره به تغییر اندازه سایه در طول روز)

                                                               ***
اکثر ما مثل روباه داستان هستیم ... 
 بدون اینکه کوچکترین شناختی از خودمون و محیط اطرافمون [موضوع احتمالی پست بعدی] داشته باشیم ؛ دست به کارهایی میزنیم که واقعا با شخصیت و توانایی ما هم جهت نــیست اند .. !
و این یعنی اشتباه ... !!!

بیشتر ما شناخت اشتباهی از خودمون داریم  که گاهأ تمام زندگی رو به مسیر نادرستی می کشونه و بزرگترین سرمایه ما یعنی عمر مون رو  هــدر میده ...    

پس خدا وکیلی (!) بیایید خودمون رو بهتر بشناسیم ...



>>>   حالا  به نظر شما چه ابزارهایی برای خودشناسی وجود دارند ؟؟

نامرئی
داستان روباه: از کتاب دیوانه
نوشته جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 15:27  توسط نامرئی | 

دکتر علی شریعتی یه عقیده راسخ داره ...

که توی همه کتاب هاش بهش تاکید کرده .

دکتر میگه:

 اگه از زندگیت راضی نیستی ، ناله نکن ... ناله کردن کار پیر زن هاست !!!!

اگه از زندگیت راضی نیستی ... یا فریــــــاد بزن .... یا خــــــفه شــــــو !!!

البته شریعتی هیج وقت توی هیچ جمعی از این جملات استفاده نکرده

ولی من مطمئن ام اگه دکتر ما رو  توی خلوت گیرمون می آورد (!) صد در صد همین جوری باهامون حرف میزد و بهمون می فهموند .. تا دو زاری مون حســـابی بیافته !!!

آخه ایشون خیلی روی موضوع تاکید داشت .

***

شاید براتون این حرف هام یه کم عجیب باشه اما به عنوان مقدمه زیاد هم با تصمیمی که گرفتم بی ربط نیست ...

من تصمیمی گرفتم که تمام ابعاد زندگیم رو شامل میشه ..

تمام ابعاد زندگی و حتی وجودیم .. یعنی بعد جسمی و روانی .. و مطمئن ام اگه بعد سومی هم وجود داشت شامل بهبود اون هم میشد !

میشه این تمصیم رو توی یه کلمه خلاصه کرد ... حرکـــت

 ***

یه تقاضا از همه تون دارم ... من میخوام تو زندگیم بیشتر از بقیه افراد و دوستانم کمک بگیرم ...

فکر کنم برای شروع این ایده خوب باشه که ::

اگه میشه لطف کنین و این نامرئی رو قابل بدونین و این دفعه علاوه بر نظر های قشنگ و محترمون ، یک کتاب هم (طبق سلیقه و پیشنهاد خودتون)  برای مطالعه به بنده معرفی کنید ...

اگه بیشتر هم باشه چه بهتر ..

پیشاپیش از نظر همگی تون بی نهایت متشکرم

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 23:22  توسط نامرئی | 
                                   
دلیل اشـک من این است             نـــه این گــونه روا باشد
که مالـک در پی عــیش و             هــمسـر گیج و وا باشد
چنان کـز فـــرط بـی یــاری            بـــرش گـریـــه دوا باشد
دل تــنهای مـن تـــا کی ؟           ز آرامــــــش ســوا باشد
چــرا هـر لحظـه ام از نـور ؟           چــنین بــی مــحتوا باشد
غــم آدم پشیــمانــیـــست           که از جـنــت ســوا باشد
ولــی فــــردوس نـــــامرئی            حــــوا باشد حـــوا باشد

نامـــرئی
خرداد هشتاد و هشت
+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 23:20  توسط نامرئی | 

سلام خانـوم ها وآقایون قــــاتل  !!!

خوب هستید جنایتکارها... !        خوش میگذره ؟؟؟

آره با شما هستم .. با خود شما ... با همه مون ام

با همه مون که یه بار دیگه با این سکوت بیجا و مزخرف مون داریم روی یک فاجعه بزرگ دیگه سرپوش بی خیالی و ساده انگاری میزاریم ...

فاجعه بزرگ ... مرگ پیمان ابدی

اگه فکر میکنید توی این حادثه بی تقصیرین کور خوندین !!!

قاتل مائیم .. خانواده مونن ..   قاتل دوستامونن ... قاتل همه مونیم !

     ***

گروه در منطقه امام زاده داوود ع سر فیلم برداری تله فیلم " چشم های نامحسوس " بودن   

 

 ... وقتی پیمان ابدی دچار سانحه شد ، بر خلاف تفکر فعلی ، در جا تموم نکرد !!!

بلکه هنوز نبض داشت ... نفس میکشید ...

قرار بود گروه  در اون صحنه  تصادفی رو شبیه سازی کنه که پیمان از اتوبوس در حال حرکت بیرون بپره و اتوبوس ضمن اینکه آتیش میگیره ، به ته دره سقوط کنه ولی ...

اون اتفاق افتاد

 

کاگردان فیلم که به پزشکی آشنایی داشته نبض اون رو گرفته و تائید کرده هنوز زنده است ...

عوامل هم همگی مشغول تماس با اورژانس و آتش نشانی و پلیس بودن ..

ولی موبایل آنتن نمیداده !!!!

 

وقتی میبینن تلاش شون برای برقراری تماس با پایگاه های اضطراری به جایی نمیرسه ..

به اجبار پیمان رو که یه پاش سوخته و صورت اش زخمی بوده و بدنش کاملا به خاطر برخورد با اتوبوس آسیب دیده بوده رو با وانت ! به نزدیک ترین اورژانس می برن که ...

که توی راه در نزدیکی کانکس اورژانس سولقان ،  پیمان تموم کرد و ...

برای همیشه چشم هاش از این دنیا بست ...

 

تقصیر کیه ؟؟

این که توی کشور مثلا با شعور ما ، سر صحنه فیلم برداری ، حتی یک گروه کوچک امداد یا حوادث نیستن که دست به کار بشن ..

این در حالیه که توی آلمان سر هر صحنه کبری 11  (با بدل کاری پیمان ابدی) آمبولانس-آتش نشانی و حتی هلی کوپتر در حالت آماده باش هستند –(به نقل از پدر مرحوم)

 

تقصیر کیه ؟؟

که بدل کار عزیزمون رو با وانت به اورژانس می رسونن ؟

 

تقصیر کیه ؟؟

که شبکه های تلفن همراه با وجود این همه تبلیغات مزخرف و پوشالی و دروغین ...اون منطقه رو پوشش نمیدن تا عوامل مجبور نشن با ماشین شخصی ...

 

تقصیر کیه ؟؟ هان ؟

 

حتی از روی همین چند خط نوشته وبلاگ کوچیک من  هم خیلی راحت میشه ، مقصر این حادثه رو شناخت ... 

ولی من هنوز میگم : ما قاتلیم !

ما جنایت کاریم که با وجود اینکه میدونیم مقصران این حادثه چه کسانی هستند ، دارن بین ما راحت و بی خیال زندگی میکنن ...

ولی باز هم به این سکوت ننگین مون ادامه میدیم !


نامرئی
خرداد هشتاد و هشت

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 2:31  توسط نامرئی | 

یارب ...

از این پس سقف دل با تو بسازم                        که در تاج و برش فردا مبازم

از آن شرمم گرفت سالی سر آمد                 دو چشمم بسته بود بر هر نیازم

هزاران بار صدایم کردی و من                         به تو عرضه نمودم عیش و نازم

سرم بر سجده و روحم ولی نه!                   چه خوش باطل نمودی آن نمازم

غلامی کوچکم . شکی به آن نیست                   شب و روزم ولی بر این بنازم

  که گر من برده ام یارب از امروز                           تو را سرور گزیدم سرفرازم  

 

نامرئی

فروردین هشتاد و هشت

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 15:37  توسط نامرئی | 

آهای همه اون هایی که توی دریا هستید ...

من از همتون خوشبخت ترم !!!!

دارم بالا و پائین می رم ...

آزادانه می چرخم ...

ورجه وورجه می کنم ...

شیطونی میکنم ...

آزاد و آزادم ... 

از جایی که هستم خیلی راضی ام ... 

اين جا رو با تموم دريا هاى روى زمين هم عوض نمي كنم !!


از خدا ممنونم که سعادت این جا بودن رو به من داده ...

و ازش می خوام که هیچ وقت این جا رو از من نگیره ...

آخه حیات یه ماهی کوچولوی قرمز بسته به بودن توی تنگه

خدایا من رو تا ابدالهر توی این تنگ نگه دار ...


 

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 16:50  توسط نامرئی | 


تا حالا دیدین ..
وقتی دو تا بچه کوچولو به هم دیگه میرسند ، دائم از اسباب بازی هاشون حرف می زنن  
؟؟

  و به هم دیگه پز اون ها رو میدن  

حالا من هم می خواهم همین کار رو بکنم      می خوام پز بدم

می خواهم یکی از بهترین دارائی هام رو به رخ همه تون بکشم!!!

 

اون یک هدیه است...    یه هدیه از طرف خدا  !

 

چیه ؟  باور نمیکنین خدا به من هدیه داده   ؟    خب الان به همه تون ثابت میکنم

 

شما خودتون وقتی به هدیه هاتون نگاه میکنین ؛ یاد کی میافتید ؟؟  خب معلومه ...  یاد فرستنده اون 

 

من هم وقتی با هدیه هستم .. یاد خدا می افتم  !

 

 دیدار به هشتاد و هشت انشالله

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 16:41  توسط نامرئی | 

این روزها بیشتر از همیشه شبیه سایه ام شدم   !!!

 

نمی دونم شاید هم سایه ام زیادی شبیه من شده ...!     آره .. این درست تره .. 

  سایه ام شبیه من شده ...   

البته منظورم شبیه جسمم نیست ...             شاید بشه گفت  شبیه حال و روزم شده ...

وقتی به سایه ام نگاه می کنم ، دیگه مثل قدیم برام ، معنی  یه تصویر سیاه که انعکاس نور باعث یه وجود اومدنش میشه ، رو نمی ده...

اصلا انگار این روزها سایه ام از قوانین فیزیک پیروی نمی کنه !!!

.. آره این رو مطمئنم .. که این سایه مشکی من  اصلا ربطی به فیزیک و یا جسم من نداره ...

مربوط میشه به دل من ...         روح من !!!               ...  خلاصه یه چیزهایی از درون من

حتما سیاهی این سایه هم از اعمالم نشأط  می گیره...    از گناه هام ...

از عادات و رفتار های مزخرفی که این روز ها توشون غرق شده ام ...

برای همینه که سایه ام هر روز داره سیاه تر میشه !!!!!     و البته سنگین تر ....

خیلی مواقع خواستم که از دست سایه ام فرار کنم .. اما ... 

مگه میشه ؟؟    

 

اون موقعی که با ندونم کاری هام داشتم سایه ام رو سیاه و سیاه تر می کردم ، باید فکر چنین روزی می بودم ... نه ؟؟

 

یعنی سایه بقیه هم ، مثل من اینقدر سیاهه ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 15:55  توسط نامرئی | 

چند روز پیش توی گیر و داد خونه تکونی ، یه برگه پیدا کردم ..

مربوط می شد به سال 81 ،،

توی اون برگه یه جورایی با خدای خودم  درد دل کرده بودم و از آرزو ها و خواستنی هام براش گفته بودم ..

اکثر اون آرزو ها مادی بودند و جالب اینکه به خیلی از اون ها رسیده بودم ...

خنده ام گرفت !!!  ... آخه اون چیز ها دیگه برام جلوه ای نداشت . . .خنده دار شده بودن ..

اما .. اما بعدش یه ترسی همه وجودم رو گرفت !

ترسم از آینده بود ...   برگه آرزو های چند سال پیش توی دست هام بود و من ...   من داشتم به اون ها می خندیدم ...

اون آرزو هایی که یه روزی تمام فکر و تمرکزم رو به خودشون اختصاص داده بود .... الآن شده بود مایه خنده و تمسخر من !!!!

 

       نکنه چند سال دیگه هم به آرزو های الانم بخندم !!!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 19:7  توسط نامرئی | 
 
صفحه نخست
ایمیل
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام خوش اومدید
من نامرئی هستم.
متولد سالی که به دنیا اومدم !!!
دانشجوی نرم افزار کامپیوتر
امیدوارم این جا رو دوست داشته باشین

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
پیوندها
به قول خودش گوگولی مگولی !!
وروجـــــک !
غریــبه آشــنا
** باران **
فریاد
پلاک 69
laugh to life
صبا
** عــــارفه **
رهــا
یه دختره ...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات